تبليغاتX
یادداشت های یک دایره ی کامل
شب
و
سیاه
.
.
.
.
حلقه حلقه میشود تمام تنت
پرواز
پرواز
پرواز
.
.
.
سرد میشوی
و
دلت برای مردن تنگ میشود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

خیره مانده ام
به شکوه  آسمان خونی غروب
و
باد گرم که
 تند و تند خود را به صورتم میکوبد
و
چه خوب است که هیچکس نمیداند
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

برگزیده هفتمین جشنواره ادبیات داستانی دیروز در وام حمام خانه خود غرق به خون دیده شد.او در پی یک تقلای عاشقانه برای دختر عموی خود و پس از شنیدن پاسخ منفی او به خانه برگشت ، مدتی در آینه به خودش خیره شد و سپس شماره دوست دخترش را گرفت.
-الو
-...
-الو
-...
موبایل دوست دختر او آنتن نمیداد.
دوباره خود را در آیینه نگاه کرد و اینبار بدون لحظه ای تردید تصمیم گرفت که حسابی بخوابد.
او حسابی خوابید.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

بسته به موهای تو یال اسبی که میدوید
تند و تند
تا انتهای همیشه
و
من که ایستاده ام آرام و ساکت
و
خاطره میبافم
که روزی ، روزگاری
میرقصید با شانه
بر زلف پریشانت
نگاهم که حالا
خیره مانده
به
خون چکیده تن متعفن مرده ای در انتهای کویر
.
.
.
.
.
های ناتاناییل من
سلام
سلام
سلام
.
.
.
هرگز همیشه ام
هرگز
من هنوز زنده ام

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

وقتی نوشتن تنها و تنها گریزم میشود
ابله که سهل است
هر کراهت دیگری را هم میشوم .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

پیر شده ام و پای تلویزیون خوابم برده
لخ لخ کنان کنارم مینشینی و میگویی
میوه ها را لواشک کنم؟
چروکیده میخندم و بیدار نمیشوم
و
بچه هایی که نداریم را بغض میکنم.
چشمها را که میگشایم میگویم:
سلام خانوم تقدسی...!!!
من زندگی خود را مدیون آن پشه ای هستم
که در زمان خواندن کتابم می آزردت.
گریه میکنی و بلند میشوی.
میروی
دوباره لخ لخ کنان.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

چهار برادر  یک کارگاه تولیدی را در حوالی مخبرالوله راه انداختند.
چهار برادر در برابر باد ایستادند.
چهار برادر از این همه گنده بودن خسته شدند.
چها برادر برگشتند.
چهار برادر مو و ریش بلندی پیدا کردند.
چهار برادر تصمیم گرفتند.
چهار برادر پرواز کردند.
چهار برادر آرام نشستند.
چهار برادر بر آواز خود امتناع میشدند.
چهار برادر چهره نمایش خود را آستر زدند.
چهار برادر نفتی و خنک شدند.
چهار برادر بسیار بسیار نگران و نوازش شدند.
چهار برادر یک کارگاه تولیدی را در حوالی مخبرالدوله راه اندختند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

نویسنده فردی بلند قد و چهارشانه است با صدایی خش دار که اندکی حال و هوای اروتیک دارد.
او سالهاست که با مسئله خاصی درگیر است و به کلم پلو علاقه ای شهوانی دارد.
نسبت به دنیا و ما فیها بی اهمیت بوده و با تحلیل های دامنه دار مارکسیستی احساس خویشی میکند و همیشه یک چاقوی ضامن دار دسته سفید در جیب نگاه میدارد.
او عصرها خانم بچه ها را به لاله زار خواهد برد.
و براستی
او عصرها خانم بچه ها را به لاله زار خواهد برد.
شاید هم به فرحزاد.
یعنی شاید او عصرها بچه ها را به فرحزاد خواهد برد.
او گاو ها را دوست میدارد.
او بوی پهن گاوها را دوست میدارد و برای ترنم باران عاشقانه میرقصد در زیر باران.
او کتابهای خشایار دیهیمی را ناجور میخواند و ارادت خاصی به دن سالواتوره پراباچیو و نحله فکری ارتجاعی ایشان ندارد و نخواهد داشت.
شبهای جمعه شبکه های پورنو ماهواره را با ولع خاصی نگاه میکند و با خود در باب آناتومی زنان بسیار اندیشه میکند.
شبهای جمعه غذای لذیذی میل میکند و آنگاه به رختخواب تنها و اثیری خود مینشیند اندیشنه کنان به هزار گیس آشفته که به دارش کشیده اند و میخواهد سیگار را بنویسد.
او فرد پر ارزشی است.
آری او براستی فرد پر ارزشی است.
صادقانه بگویم او فرد بسیار پر ارزشی است.
او حالا خوابیده است و در خواب با یک الاغ رابطه جنسی برقرار کرده است.
او خوابهای ناجور میبیند.
او براستی خوابهای ناجور میبیند. 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

برای زر زدن راهی بیابیم که احمقانه نباشد.



حسین شیرزادی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط حسین |

به هر حال ما هم همان همه ایم.




+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت توسط حسین |